انقلاب هم رفتیم. پنجاه هزار تومن نفری پول کتاب دادیم. از یه مغازه هشت تا کتاب برداشتیم. موقع رفتن روی عرض کتابا مهر زد. تو هر جلد کتاب یه تبلیغ انداخت. رو صفحه اول هر کتاب باز هم مهر زد. تو هر پلاستیک هم چند تا تبلیغ کاغذی انداخت. آخر سر هم که کیسه ها رو برداشتیم چند تا کارت مغازه شو داد و گفت که اینارو بدید دوستاتون ! دلش خوش بودا... آخه حالا مثلا یکی کتاب منو بگیره مهر این یارو رو ببینه می ره از این مغازه کتاب می خره؟؟ دلش خوشه به خدا. سر جمع ما رو پنج دقیقه معطل تبلیغ کرد. چون ما دو نفر بودیم یعنی ده دقیقه وقت ما رو گرفت. حالا اگه تا شب وقت بیست نفر دیگه رو بگیره میشه صد دقیقه دیگه مدیون میشه که با وقت ما میشه صد و ده دقیقه. اون دنیا ازش واسه یه روزش صد و ده دقیقه می گیریم که ده دقیقه اش طلب ما.
راستی اگه جایی کتابی که دیگه چاپ نمیشه می خواید برید اون مغازه ای که مشتریش هستید چون اون اگه داشته باشه بهتون می ده ولی مغازه های دیگه اگه داشته باشن نمی دن !
موقع برگشتن گفتیم بریم سینما. رفتیم انعکاس. بازیگرا یکی از یکی خوشگل تر. آخه این فیلمهههه مرتیکه ساختی. اینکه همش دکوپاژه صحنس (.....) . بازیگرا که آخرش... . ما که نشستیم به فیلم خندیدیم. تیکه های باحالی داشت. سینما هم که خلوت بود دیگه ایول. یه عکس گرفتم از سالن سینما حال ندارم بزارم.عکسه برای فهمیدن استقبال مردم از فیلما خوبه.
دیشب یه بیسکویت هفتصد تومنی هم کردن تو پاچم نهصد تومن. ایشالا یه روز گذرش بیافته طرفم، جنس سی تومنی رو بهش بندازم سیصد تومن. از موقعیت سو استفاده کرد. داشتم با گوشی حرف می زدن رفتم تو مغازه یه بیسکویت برداشتم گفتم چنده گفت نهصد. ما هم نهصد بهش دادیم دیگه.یه ساعت بعد باز که کردم فهمیدم روش نوشته هفتصد. حالا قضیه گوشی هم جالبه. تو خیابون راه می رفتم (درسامو خونده بودم کامل) دوستم زنگ زده می گه بیا با یکی حرف بزن. گوشی رو داد دست طرف یکم حرف زدم دیدم یکم غیر عادیه و بعضی وقتا یه چیزی رو که ربطی نداره تکرار می کنه. آخرش گفت که طوطیش بوده. دویست تومن واسه خاطر یه طوطی دود شد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:39 توسط اسنفر
|
از تو خونه درس خوندن خسته شدم. اعصاب خورد کنه که تو اتاق همش درس بخونم. می خوام برم کتابخونه. ترجیحا قاتی پاتی باشه. پیدا کردم همچین جایی رو. فردا می رم ثبت نام می کنم برای سالن. می خوام جایی باشه که با بقیه دوست بشم. جایی باشه که افکار نو بخرن. حتما فردا از مسئول کتابخونه می پرسم که اونجا افکار نو هم می خرن یا نه؟. بهتره کتاباش باهام حرف بزنن. خوبیش اینه وسط پارکه میریم قدم میزنیم. اگه تو سالن کسی بگه گوشی رو قطع کن ترجیحا بهش بگم: "صدات مزاحممه !"
فردا باید برم انقلاب. با دوستم می رم. دبیرا نسخه کتاب پیچیدن. بریم یکم هم ملت و شاید گذاشتیم سرکار .
یه مینیمال از خودم:
اولی: شنیدی پشتت چی گفتن؟
دومی: گه خوردی شنیدی !
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:22 توسط اسنفر
|
چند دفعه است که تایپ می کنم که داستان کوتاهی بنویسم اما ظاهرا امروز شدنی نیست. چند باری می نویسم و هی پاک می کنم. معتقدم داستان خودش باید بیاید. پس امروز من داستانی نخواهم نوشت. اما قصد دارم با پیوند هایم هفت سنگ بازی کنم. هفت سنگ بلدید؟
گربه سیاه: از همان روز اولی که وبلاگم را باز کردم می خوانمش. روزگار برایش فراز و نشیب دارد. ولش نمی کند که ما و خودش خیالمان راحت شود.
پسر کتاب فروش: کتاب خوان است و شعر خوب می خواند. آموزشی اش تازه تمام شده.نوشته های او را هم از همان ابتدا می خوانم. اسمش هم علیرضا است.
رقص مردگان: اسکلت رقاص خودمان. دختری که شعورش را می توان فهمید. صاف است و صادق. خوشحال و شاداب و پر انرژی. کلی اسم دارد کدامش را بگویم؟ اصلا همان اسکلت رقاص صدایش کنید (آخرش یک کتک از دست این دختر ما می خوریم).
بقچه دل من: دلش از دنیا خون است و قلمش رحم سرش نمی شود. خون به جگرمان می کند. کنکور دارد امروز. برای دعا کردن که کنکورش را خوب بدهد دیگر دیر است چون الان آخر امتحان است. بهش می گوییم ترمه.
دو قدم مانده به گل: اسمش جالب است. یاد برنامه دو قدم مانده به صبح میافتم. نوشته هایش پر طرفدار است و لطیف. اگر رفتید وبلاگش حتما کامنت بگذارید !
توکای مقدس: جدیدا از وبلاگ کارتونیست ها سر در میاورم. این هم یکی شان است. طرفدارانش تا دلتان بخواهد زیاد است. یکی خود من !
لوچ خندان: اسمش معلوم است. وبلاگش را بخوانید ببینید چیست !
آسمون آبی و هوای تازه می خوام: همه به او می گویند دایی نوید. در فرنگ است. عاقل است. خوش مشرب است. با ادب است. دیگر چه بگویم؟
کاسنی: این هم یک کارتونیست دیگر. جناب زاهدی. آه از نهادمان بلند می کند.
حرف هایی برای نگفتن: دختری فهمیده تر از این حرفاست. حرف هایش را برای نگفتن می نویسد. خوش رو و خوش قلم. برای دختر اینجوری بودن حکم کیمیا را دارد.
در انتظار گودو: دوست داستان نویسمان است. گودو... داستان های کوتاهش زیباست. بخوانیدش.
مینیمال ها: تا دلتان بخواهد اینجا مینیمال پیدا می کنید. همه هم جالب هستند. دیگر خودتان می دانید.
تک سوار: از عنوان "دل نوشته" ای که برای خودش انتخاب کرده دلم زده شده. برای همین آن را به "اسب سفید" تغییر می دهم. اسمش انیس است. با ادب و خوب و با وقار. گله هم می کند! لطیف است. همیشه سر می زند/می زنم . ناگفته نماند خواننده ی خوبی هم است. می تواند خواننده دائم مطالبتان باشد.
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:43 توسط اسنفر
|
بچه که بودیم عشقمان به این بود که پدر بزرگمان از فرنگ بیاید و برایمان شکلات های رنگی بیاورد. شکلات هایی سبز ، قرمز و نارنجی ... . کاکائو هایی به اشکالی از بابا نوئل. بوی آن شکلات ها از یادمان نمی رود. هنوز هم گاهی هوس شان را از سر می گذرانیم.
وقتی که خبر دار می شدیم پدر بزرگ قرار است بیاید از چند ساعت قبل تر آروم گوشه ی اتاق می نشستیم و آروم بازی می کردیم که مبادا بزرگتر ها ما را با خودشان نبرند. می رفتیم کنج اتاق و دوز بازی می کردیم. دوز بازی می کردیم چون که من بلد نبودم اسم فامیل بازی کنم. خسته که می شدیم سرمان را بالا میاوردیم و همان جا که بودیم و تکانی به خودمان می دادیم و می خندیدیم.
شب که می شد به پاس اینکه بچه های خوبی بودیم ما را هم با خودشان می بردند. لباسمان را می پوشیدیم. من می رفتم جلوی آینه ولی قدم کوتاه بود. به هر بدبختی بود موها را شانه می کردم و لبخند پیروزندانه ای می زدم و می رفتم دم در. اخم می کردم که چرا نمی آیید پس برویم و می خندیدم که آمدند و رفتیم. پدر می نشست پشت فرمون. البته قبلش تکه پارچه ای بر می داشت و می رفت بغل ماشین و شیشه را به خاطر به ادبی پرنده ها تمیز می کرد. کمی خودش را می کشید تا آن طرف تر را هم تمیز می کرد و بعد با موهایی کم پشت که بهم ریخته شده بودند میامد سوار می شد و با حالتی راضی ماشین را روشن می کرد.
دوست داشتم کنار پنجره بشینم و با چشمان گرد مردم را مردد نگاه کنم. با آن هایی که در صندلی عقب ماشین هایی که از بغل مان رد می شدند با لبخند کودکانه دوست می شدم.
به فرودگاه که می رسیدیم پدر مارا زودتر پیاده می کرد تا برود جای پارک پیدا کند. در سالن یه لنگه پا می ایستادیم تا پدر بزرگ را پیدا کنیم. مردم را می دیدم که روی کاغذ چیز هایی خط خطی کردند و بالا گرفتند. از مادرم می پرسیدم که داستان این خط های مشکی روی کاغذ های دست مردم چیست. اون هم با حالتی که همش مسافر ها رو نگاه می کرد جواب می داد.
چه قشنگ بود که مردم در آنجا همدیگر را بغل می کردند. مادربزرگی را دیدم که نوه اش را بغل کرده بود. معلوم بود بغلش گرم و جادار است.
در همان شلوغی ناگهان داد می زدم: "اوناها شکلاتا.... شکلاتا اومدن... به خدا اومدن" و چشم که از چمدان های که سوغاتی بلند می کردم میدیم در بغل گرم و جادار کسی هستم. سرم را بالا تر میاوردم و میدیدم که پدر بزرگم است.
پی نوشت: شما را به یک Happy end دعوت می کنم !
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:47 توسط اسنفر
|
چه صفی هم هست. صف نونوایی هم اینقدر شلوغ؟. منکه 5 تا نون بیشتر نمی خوام باید وایسم تا نوبتم بشه. خانم جلویی جاش و بهم می سپره و میگه که میره خرید کنه و برگرده و اگه میشه جاشو نگه دارم.بر میگردم عقب رو نگاه می کنم .آقای میانسالی که دو نفر عقب تر از من وایساده به نظر ناراضی میاد از شلوغی. از جلوییش می پرسه که چند تا نون می خواد و اونم جواب میده 4 تا. آقای میانسال لبخند پیروزمندانه ای می زنه که بالاخره یکی پیدا شد کم نون بخواد و جای امیدواری براش هست که نون بهش برسه.
آقای میانسال سر صحبت رو با آقای جلوییش باز می کنه. منم که جلوی آقای مخاطب بودم بر می گردم حرفاشون رو گوش می دم. آقای میانسال اشاره می کنه به ساختمون نیمه تمامی و می گه اینجا قرار چی بشه؟ چرا تموم نمیشه ساختنش؟ آقای مخاطب اخم هاشو تو هم می کنه و به نظر می رسه نمی دونه... من می گم: "قرار پاساژ بشه" . همون موقع کارگری که روی دار بست وایساده آب می گیره روی ساختمون. آقای میانسال بادی به قب قب می اندزه و می گه: "عجب ها... کارش که تموم شده شیر و ببند دیگه الاغ" . میگم: "آقا شما یه لحظه اجازه بده داره می ره ببنده... بال که نداره". آقای میانسال اخم هاش پیشونیش رو کمی تو هم میکشه میگه: "بچه باید کم حرف بزنه". ناراحت می شوم. اما مهم نیست.
به صحبت کردن ادامه می دهیم. صف کمی رفته جلو. آقای میانسال گردن نازکش رو می کشه بالا و داد می زنه : "خانوم چه خبره اینقدر نون گرفتی. بسه دیگه ما هم وایسادیماااا" . آقای مخاطب -پشت سری من- خسته می شه و میگه که بهتره یه وقت دیگه بیاد نون بگیره. من به آقای میانسال نزدیک می شم. کمی صحبت می کنه که من ترجیح می دهم تنها هم صحبت او نباشم. از من می پرسه چند تا نون می خوای. می گم: "5 تا" .حرف زدن بلد نیست و از زمین و زمان بد می گه. تصمیم می گیرم حالا که خوب نیست دهن به دهن این آقا بشم تحمل کنم حرف بزنه و بعد درسی به این آقای میانسال بدم !!
خانمی که جاش رو به من سپرده بود بر می گرده منم با کمال احترام جا رو تقدیم می کنم. شاطر: "چند تا؟" خانوم هم صداش رو می ندازه تو گلو میگه: "15 تا" . آقای میانسال شاکی میشه. سرش رو میاره نزدیک و با صدای درهم رفتش در گوشی به من می گه: "آقا این خانوم تو صف بود؟؟!!" بهش می گم که این خانوم جاش رو به من سپرده بود و حالا برگشته. ما هم باید صبر کنیم. موقعی خانم جلویی که منتظر یکی دو تا نون دیگه بود که از تو تنور در بیان نگاه به خمیر ها می کنم که آماده پهن شدن و بعد پختن هستن. می شمرمشون: "1-2-3..... 19" یعنی 19 تا نون دیگه که پخته بشه برای نیم ساعت همه باید صبر کنن تا شاطر و بقیه استراحت کنن.
آقای میانسال با اقتدار میگه من برم رو این پله بشینم دیگه تحمل ندارم. شما که گرفتی به من بگو بیام بگیرم. منم سری به نشونه تایید نشون می دم و لبخند خشکی می زنم. شاطر می گه: "آقا چندتا؟؟" فکر می کنم باید جواب آقای میانسال را برای حرفی که به هم زده بود رو بدم. همینطور جواب تمام بد گویی هاش از مردم و ... . می گم: "آقا 20 تا بده" میگه که 19 تا مونده و من هم به همون 19 تا رضایت می دم. از پله که میام پایین به آقای میانسال می گم آقا نوبت شماس. بفرما نونتو بگیر. آقای میانسال لبخند ملایمی می زنه و میگه مرسی. میره بالا می گه : "آقا شاطر 3 تا نون بنداز واسه ما... دو ساعته واسه 3 تا نون اینجا وایسادیم" . شاطر می گه: "نیم ساعت دیگه آقا... اون آقا که داره می ره همه نونا رو خرید... نیم ساعت دیگه پدر جان !"
همینطور که شاطر داشت حرف می زد و من می رفتم از بغل برگشتم ببینم چه میشه. یه دفعه پیر مرد بر میگرده و داد می زنه: "هاااای... مگه تو 5 تا نون نمی خواستی؟؟؟" منم که دلم پر بود همینجور که می رفتم داد می زنم: "خفه شو..." که چشمای آقای میانسال گرد می شه و به راهم ادامه میدم و توی این فکرم که 19 تا نون رو کجا جا بدم.
پی نوشت: این یه داستانه کوتاهه... واقعیت نداره !
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:47 توسط اسنفر
|
سلام
الان از بیرون اومدم. رفته بودم یه جایی تو کوه و کمر که جای سبزی بود. خاکی هم بود ولی خب من جای سبز رفتم. اونجا یه لوله ی قطور پیدا کردم. سرم و خم کردم توشو ببینم... عجب باد خنکی می زد با بوی آب و خاک. از کولر خنک تر بود... می زد تو صورت اون خنکی. جاتون خالی بود. نزدیک غروب که شده بود می خواستم برم بالای یه تپه دور که پشتش آفتاب بود بگم یکی ازم از اون پایین عکس بگیره. می خواستم حالت صلیب داشته باشم. یه آدمک که دستاش در امتداد هم باز شدن. اما دیر جنبیدم. قبلش هم می خواستم برم زیر یه دکل بگم عکس بگیرن که مورد نصیحت واقع شدم. منم هم نرفتم. لونه گرگه روباهه شغاله چیه اونم پیدا کردم.
رفتنی تو ماشین پشت چراغ احساس کردم نگاه یکی سنگینی می کنه. برگشتم دیدم ماشین بغلی دختره زل زده بهم. یه چند ثانیه نگاش کردم بدون عکس العمل دیدم نه خیر...... انگار نمی خواد وانمود کنه که نگاه نمی کنه. تقریبا چشاشو گرد کرده بود پلکم نمی زد. بیخیال شدم اونور و نگاه کردم. گفتم شاید یه چیزیمه این اینجوری نگاه می کنه. یه نگاه تو آینه کردم همه چیز طبیعی بود. خدا می دونه چش شده بود...
از بیرون صدای بزن برقص میاد. عروسیه مثله اینکه. بیرون یه چند تا بچه هستن که با صدای موزیک جو گیر شدن بپر بپر می کنن.
دیروز راستی امتحان رو دادم. تقریبا یه چیز کشکی بود که هر کی با خوندن جزوه خالی می تونست همه رو جواب بده. البته منکه پیش ها رو بلد نبودم ولی سوالای دوم و سوم در حد نوشتن فرمولا بود. بدون فکر کردن. برگشتنی اومدم سوار اتوبوس بشم. یک ساعتی طول کشید اتوبوس اومد ( ! )
تو اتوبوس یه تقریبا پیرمرده حرفایی می زد بر ضد جنس مخالف. من و دو تا پسره دیگه می خندیدیم. یکی از پیر مرد ها گفت اگه اون نبود که توام نبودی... اونم پیچون نفهمیدیم چی گفت که مثلا کم نیاره. قبلشم با خانوم ها تو اتوبوس دوا کرده بود که چرا اومدین اینور. نمی دونم بیچاره خانومش چه بلایی سرش اورده بود که اینقدر دلش زخمی بود !!! بیچاره خانوما.خانوما قابل احترام هستن... .
یه دختره رو دیدم مادر بزرگش رو اورده بود بیرون دستش و گرفته بود باهاش راه می رفت... صحنه قشنگی بود. همینجوری که می دیدم و رد می شد لبخند اومده بود رو صورتم دوست داشتم منم باهاشون قدم می زدم.
راستی جدیدا چه خبره؟ دقت کردین تو تلویزیون همش از حضرت یوسف می گن؟ فیلم شو که میدن. ظهر ها یکی میاد تفسیر می کنه داستان رو. دوباره یه خانومه میاد داستان رو از روی کتاب می خونه. مجری ها از حضرت یوسف می گن. دیروز سخنرانی دکتر الهی قمشیه ای می دیدم که از حضرت یوسف هم گفت. عجیبه یه دفعه همه از حضرت یوسف می گن. خبراییه؟
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:50 توسط اسنفر
|
خیلی وقت بود که به کبوترا غذا نداده بودم. امروز دو بار براشون نون خورد کردم گذاشتم دم پنجره. وعده اول رو خوردن ولی هنوز دومی رو ندیدن. فردا دیگه... فردا راستی کنکور آزمایشی دارم آزاد. انتخاب اول رو زدم مکانیک تهران تا ببینم چی میشه.
از پشت بوم مسجدی 4 تا گربه که 3 تاشون بچه بودن می خواستن بپرن پایین رو سقف خونه بغل. از یه میله که فصل مشترک مسجد و خونه بود میومدن پایین. همه اومدن پایین بچه آخری مونده بود. ترسیده بود. سریع دوید رفت عقب. دید همه رفتن هول شد دوید سمت آنتن که بره پایین. وسط راه یه دفعه میله رو بغل کرده بود نمی رفت پایین :))
چند وقت پیش رفته بودم پارک پردیسان. رفتیم تو جنگل و همینجور یه جاده رو گرفتیم رفتیم. رسیدم به یه سیرک. عکساش رو می ذارم ببینید. البته تو نرفتم از همون بالای تپه عکس گرفتم. اون پشت چادر شتر مرغ و حیوون و اینا نگه می داشتن. سیاه پوستا هم یکی یکی بعد کارشون از پشت میومدن بیرون می رفتن تو کاروانشون. مجری چه سر و صدایی راه انداخته بود... . نمی دونم هنوزم پا برجاست یا نه شاید باشه. این دو تا عکس ماله دو هفته پیشه.
می خواستم یه عکس از دوران تاریکی براتون بزارم دیدم ممکنه ترسناک باشه ! البته من ترسناک نیستم اصلا... عکسم سمت راست وبلاگ هست ولی خب تو تاریکی آدم ترسناک می شه ! برای همین بیخیالش شدم. فعلا که به نور رسیدیم با کمک.
با تئاتر چطورین؟ الان شبکه 4 داره تله تئاتر نشون می ده. شنبه تکرارشو می بینم. پارک دانشجو هم عجب حال و هوایی داره ها. یه جاش همش پیرا نشستن. دور اون حوض و می گم.
فردا هم که زود برسم حوزه امتحان فکر کنم باید برم بچرخم... کجا نمی دونم! یه جا گیر بیارم بشینم تا ساعت 3 که برم تو. پارک لاله یکم ازش دوره وگرنه می رفتم.
اینم عکس:

+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 21:53 توسط اسنفر
|
از تمام کسانی که می نویسند "دوستت دارم" و آن را رنگی می کنند و برای بقیه نشان می دهند متنفرم. از جمله ی "بی تو هرگز" متنفرم. آن را اینگونه تغییر می دهم: "بی تو هرگز... با تو شاید!" . آری این واقعیت است. بقیه مسخره بازی هستند... مسخره تر از مسخره. لوس تر از لوس تر. می خواهم برایت واژه ی خونی ام را بخوانم:
باغ مرا بنگر
درختان غرور را بنگر
شهوت کنار درخت بغل
خشم کنار آن درخت اول
نفرت همین درخت است
که آفتاب زیر آن سایه افکنده است
بیا استراحت کنیم
زیر این درخت نفرت نفسی تازه کنیم
برایت واژه ی خونی ام را
به مثابه ی مرثیه ای خواهم خواند
چه کسی دوست دارد با من زیر یکی از درختان باغم استراحت کند؟
پ.ن: به کدامین جهنم پای می گذاری؟
پ.ن: کی می تونه منو قانع کنه شیطان وجود داره؟
پ.ن: این یکی پست یکمی دیر شد... درس نمی ذاره تکون بخورم. اگر اسم وبلاگ رو تو وبلاگ های دوستان وارد کنید لازم نیست هر روز سر بزنید تا ببینید کی آپدیت شدم. اونجا تو اون لیست می تونید ببینید.
پ.ن آخر: کسی که برام انگلیسی کامنت گذاشته داره از تو تاریکی سنگ می پرونه(نیلو). یه نشونی می ذاشتی می فهمیدیم کی هستی خب(این تیکه خیلی حال کردم که اسم وبلاگ نذاشتی... آخر شبی خوب خندیدم). به هر حال همه ی کامنتت رو خوندم و خندیدم.کامنت رو تایید می کنم که بقیه هم بخونن و هم بخندن و هم تاثیر گذاری رو نگاه کنن. راستی جنگجو، نمی خوای برات گل بچینم؟ اکنون که باغ من پر است از گل های خشم و نفرت و غرور و شهوت؟
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:47 توسط اسنفر
|
ثانیه ها و دقیقه ها سقوط می کنند تا من به کالسکه ام برسم. روح هایی پلید به دور کالسکه ام گرد آمدند. آن ها را می بینی؟ کاش بقیه هم می دانستند که این روح ها دور کالسکه ام هستند اما کسی زبان مرا نمی فهمد. من در کالسکه ام فقط قادر هستم گریه کنم تا کسی متوجه من شود و آن روح های پلید از کالسکه دور شوند. کالسکه کثیف... کالسکه کثیف... کالسکه کثیف...
دوباره آن روح های پلید گرد کالسکه ام آمدند. جلو می آیند و به من لبخند می زنند. یکی شان لپ مرا می کشد و آن یکی دست نوازش دراز می کند.دیگری تعریف می کند. بالاخره من هم یک روح پلید شده ام در کالسکه ی کثیفم.
حالا با کالسکه کثیف ام می توانم با شما مسابقه بدهم. آیا می خواهید مسابقه دهیم؟
+
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 9:8 توسط اسنفر
|
... و شجاعانه در جاده قدم گذاشتم
آنگاه استخوان هایم از یک دیگر تمجید می کنند
و می گویند که اوست که ما را راهبری نمود
و به ما مزه تاریکی را چشاند
و نیز می گوبند
چه خوب است فرمان روای ما
و نیزمی گویند: او را ملامت می کردند که به کدامین راه قدم می نهی؟
آری... استخوان هایم به هم خواهند بالید
زیرا که من از ظاهر ستارگان کشتی رانی نمی کنم
در آن هنگام که حتی اگر استخوان هایم به مقصد رسند
خشکی را پرچم می نهند به تمثیلی از من
آن خاک را مقدس نگاه می دارند تا آن ها را بیابم
...و وای بر موجودی که بخواهد آنجا را تسخیر کند
آنگاه او را استخوان هایم در هم خواهند شکست
که حتی دریا هم او را سوگ نخواهد گذاشت
از آنجا مراقبت خواهند کرد استخوان هایم
مادامی که من به آنجا رسم
...و شجاعانه در جاده پای گذاشتم
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 14:20 توسط اسنفر
|